خرید بک لینک
گاهی برای تجربه حسای جدید آدم احمق میشه حاضر میشی تا ته خط بری برای این که به خودت ثابت کنی حس های جدید وجود دارن، که ثابت کنی به خودت هنوز زندگی تکراری نشده عقل آدم از یه جایی به بعد رد میده، تابع احساس میشه فقط و احساس عنانتو میگیره میبرتت جلو تا برسی به ته خط ته خط که رسیدی باید گریه کنی به خاطر تقابل عقل و احساست به خاطر چیزایی که عقلت میگفته نه و انجام دادی و به خاطر چیزایی که از روی احساس انجام ندادی حسرت میخوری ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- +ناشناس، آدرس میذاشتی جوابتو میدادم!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28

دارم به این نتیجه میرسم هرکسی توی این دنیا یه گمشده داره، بدون استثنا کسی که یه جایی یه گوشه ای از زندگیش یه چیزیو جا گذاشته، درحالی که توی قلبش یه چیزایی از اون آدم زنده مونده ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- راستی، تعریف شما از عشق چیه؟ من عشقو دوستی عمیق تعریف کردم همیشه، چیزی که حالتو خوب کنه، اگه حالتو بد کنه اسمشو عشق نمیذارم ف میگفت که ازدواج به عشق پایان میده، عشقو تعریف میکرد چیزی که از زندگی بندازت، کل وجودتو درگیر کنه، ذهن، فکر، مغز، روح... شما عشقو چی تعریف میکنین؟ +دوست دارم محتویات مغزمو بالا بیارم، دوست دارم خالی شه، دوست دارم به هیچی فک نکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28

تو چشمام زل زد گفت مواظب خودت باش، شاید بعد هفت هشت ماه یکی اینجوری بهم این جمله رو گفت

من آدم شروع دوباره نیستم، آدم فراموش کردن، گذشتن و ساختن از نو با کسی که ...


برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28

شاید باید قبول کنم یه حسای جدیدی دارن شکل میگیرن...

نمیخوام بجنگم با چیزی، به نظر میرسه همه چیز سر جاشه و این آدم خیلی آدم خوبیه و حتا ویژگی هایی که من خیلی برام مهمه رو داره

میسپرمش دست خدا، هرچی اون بخواد!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28

آدم های اینجا خیلی مهربونن، شاید صد برابر دنیای واقعی

از کامنت خصوصی های همتون ممنونم، خیلی مهربونین :)

کاشکی آدمای دنیای واقعیم انقدر care میکردن در مورد هم!

+وقتی یه رابطه هایی دارن شروع میشن، یه مقطع زمانی هست که آدم هی از خودش میپرسه یعنی حسش چجوریه؟ دوست معمولی؟ دوست غیر معمولی؟ بعد این دوره همراهه با گشتن دنبال بی نهایت سرنخ که بتونی رفتارای طرفو تفسیر کنی! الان توی اون دوره لعنتی ام! :|

ببخشید سرم خیلی شلوغه میخونمتون اما وقت ندارم کامنت بذارم!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28

مهم ترین چیزی که یاد گرفتم اینه:

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه

روزی هزار بار با خودم تکرارش میکنم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28


برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 10:28

آره، زمان جادو میکنه، شش ماه پیش من هرشب با چشمای خیس میخوابیدم و توی هرنمازی که میخوندم جشمای خیس وورم کرده م خیس تر و ورم کرده تر میشد، زمان جادو میکنه، امروز من ایستادم روی قله های خوشحالی، باد با موهای من میرقصه و من مغرور تر از شش ماه پیشم، من از پس چیزی برومدم که حتا توانایی مقابله باهاشو توی خودم نمیدیدم. هر اتفاقیم برام بیفته از خودم مطمئنم که حالم خوب میشه چون از پس سخت ترش برومدم... زمان جادو میکنه، این روزها با خودم خوشحالم، با خودم، دوستام، کارایی که میکنم، درسی که نمیخونم، درسی که با لذت یاد میگیرم، باشگاهی که میرم، gre ای که میخونم، sop ای که مینویسم، سه شنبه هایی که مال من و خودمه، سه شنبه هایی که برای خودم املت میخرم و با لذت هر لقمشو پایین میدم و حتا زنجبیلایی که خریدم و هرشب برای خودم چایی درست میکنم! حتا چتریام! اونقدر خوشحالم که خوشحالیمو به همه سرایت میدم حتا! قالب نون پنجره ای خردیم برای ک که عاشق نون پنجره ایه نون پنجره ای درست کنم! حالم خوبه، حتا شاید مثل اون موقعی که اون بود! کالباس خونگی درست کردم و بسیار خوشمزه شد :)) زمان جادو میکنه، زمان سخت ترین و بدترین دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

اپلای کردن خیلی پروسه جالبیه چون با استاندارد اون وریا مجبوری یه کارو خیلی تمیز و با دقت و نظم انجام بدی! من به ایناش کاری ندارم، میخوام بگم ما ایرانیا توی همچین پروسه ای هم بهمون خیلی ظلم میشه. ما امکاناتمون اندازه کسایی که حتا توی چین زندگی میکنن نیست پس ریسرچمون اندازه اونا قوی نیست. اونجا طرف انواع میکروسکوپ دم دستشه و بعد سنتز و هرکاری که کرد میره میشنه پای میکروسکوپ. من بعد سنتزم یه ماه وایسادم تا نوبتم شه و اون موقع پایداری نمونه م به هم خورده بود! بعد اون احمقی که تو ادمیژن آفیس نشسته اینا رو نمیدونه، اصن شاید ندونه ایران کجای دنیاس و از تو همون انتظاری رو داره که از یکی که از اروپا اپلای میکنه. نکته ی دیگه ش بحث چینیزاسیونه! چینیا با اون همه جمعیت، راه پیدا کردن و فکالتی دانشگاهای اونجا شدن، بعد این یارو فکر میکنین به استعداد اپلیکنت ها توجه میکنه و کسی که مستعدتره رو میگیره؟ خیر! ازین خبرا نیست! چینی، چینی میگیره! و این باز باعث میشه شانس ایرانی کم باشه. رنکینگ دانشگاهای ما پایینه که دلایل مختلفی داره. اگه بحث امکاناتو بذاریم کنار، اینکه انگلیسی تدریس نمیشه و تعداد دانشجوی اادامه مطلب

برچسب: اپلای ابرود,اپلای,اپلای تیکت, نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

هه! با وجود اینکه کل چت ها و هرچیزی که منو برمیگردوند به گذشته رو پاک کردم، اینو گوشه موشه های کامپیوترم اتفاقی پیدا کردم.


برچسب: آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز,آه ای یقین گمشده, نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

omegle رو میشناسین؟ چند سال پیش من ول بودم اونجا! یه سرور بود که آدمو رندوم لینک میکرد به یکی اون ور دنیا و یه نیم ساعت یه ساعتی با یه غریبه چرت میگفتی میخندیدی با آدمای عجیبی آشنا شدم، یه آمریکاییه بود که یکی رو کشته بود، یه دختر آلمانی بود که با شوهر دوست مامانش ریخته بود رو هم، یه کره ایه بود که با سرعت اینترنتش پز میداد، خلاصه همه جور آدمی بود خیلی دوست داشتم یه کافه ای بود که وقتی دلم میگرفت، خسته میشدم و میخواستم با یه غریبه حرف بزنم میرفتم اونجا! اصن یه نقابم میدادن به طرف اگه نمیخواد شناخته شه، نشه ... میرفتم یه نیم ساعت میشستم جلوی یه آدم غریبه فقط حرف میزدم هر مزخرفی که تو ذهنم میگذشت و میریختم بیرون بلکه سبک شه این ذهن وامونده! مثلن میتونست اون یارو کافه چیه یه قسمت پذیرش بذاره مثلن آدمایی که میخوان حرف بزننو سر یه میز بنشونه، اونایی که میخوان لاس بزننو یه جا دیگه و اونایی که مثلن میخوان فقط بگن بخندن رو هم با هم بنشونه بعد یه قهوه میخوردیم یه آهنگ درخواستی ای چیزیم میرفتیم پخش میکردیم. با یه حال یه کم بهتر برمیگشتم خونه...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

مثل یه قضانورد که ازسفینه پرتش کردن بیرون،

همون قدر بی تکیه گاه، همون قدر ول شده توی فضا

بدون کوچک ترین کنترلی روی خودم معلقم

بدون زمینی که زیر پام باشه انقدر میرم تا برخورد کنم به یه سیاره

...

برچسب: boomerang,boombah,boom, نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

توی ماشین باشی قطره های آبو ببینی لیز میخورن رو شیشه اما بعد یک ساعت بفهمی ااااااا بارون داره میاد...

بعد توی ذهنت نتیجه گیری کنی بارون میاد، پس باید خوشحال باشم...

برچسب: rain doesn't come from clouds, نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

تلاش مذبوحانه برای خر کردن و گول زدن خود آدم، احمقانه ترین راه حلهتلاش برای خوب کردن حال خود آدم که تلاشیه برای فراموشی چیزایی که باید فراموش شن هم همین طور کافیه انرژیت تموم شه برای جنگیدن، اونوقت کارت تمومه قطعن تموم میشه چون تو بی نهایت نیستی، چون میبری یه جا پس نه خودتو خر کن، نه حال خودتو خوب کن. با این باتلاقی که توشی کنار بیا هیچ چیز خوبی وجود نداره، زندگی معجزه نیست که انتظار داشته باشی بعد روزای سیاهت یکی وایساده باشه بغلت کنه بگه هیییی یومید ایت کامان واک ویت می این د فاکین ور(ل)د آو هپینس نه ازین خبرا نیست دست و پا نزن، آروم بمون توش، نفس بکش، بهش فک کن، نه اونقدری که دیوونه ت کنه، اونقدری بهش فک کن که ذهنت گنجایششو داشته باشه نفس بکش، اما به خودت نگو درست میشه، تموم میشه چون شاید درست نشه، شاید تموم نشه فقط نفس بکش... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

بالاخره گریه کردم
روی آخرین صندلی اتوبوسی که به راننده ش گفتم پول ندارم، همه چیم جا مونده، منو ببر خونه
بعد پشت در خونه همه ناراحتیا و دعواها و نامردیای امروزو جا گذاشتم و سعی کردم با لبخند وارد شم...
:)

برچسب: آدم آهنی من, نویسنده: ابوالفضل رجبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:29

صفحه بندی